به نام خداوند بخشند و مهربان

امروز قبل از شروع درس استادم جریان عُمر بن فَتی را برایمان تعریف کرد و با آن لهجه ی عربی و شیرینش گفت: عمر چگونه صبر کرد تا روز به غروب برسد و همه یاران امام مخصوصاً ابوالفضل العباس (ع) کشته شود تا بتواند ؛ انتقام بردار ناتنیش تمیم بن قحطبه شامی که صبح توسط امام حسین(ع) زخمی شده بود را بگیرد ... آنقدر صبر کرد تا امام در جنگ زخمی شود و دیگر از میزان جراحت روی تن امام مشخص بود که ایشان بسختی بر روی اسب می نشیند؛  لذا فرصت را غینمت شمرد و برای جنگ با امام از فرمانده خود عمر سعد اجازه خواست.



شمشیرش را کشید به گمان اینکه امام زخمی است و با اولین حمله او را از اسب به زمین خواهد انداخت با نهایت سرعت اسب را بسمت میدان تاخت. در حالیکه فریاد می کشید و شمشیر را محکم به طرف جلو نگاه داشته بود ؛ اسب را با ضربات زانو به جلو می راند ... تمام سپاهیان به او خیره شده بودند و اسب دوان دوان ،خود را به چند قدمی امام که رساند ناگهان ایستاد و مانند ماشینی که با تمام سرعت می ایستد ،عمر را بر زمین زد و اسب و عمر بن فتی روی خاک نرم میدان جنگ غلطیدند و گرد و خاک به هوا رفت . امام خود را به بالای سر او رساند و گفت: می خواهی به تو کمک کنم

عمر بن فتی نگاهی به چهره امام کرد و یاد خاطره صبح افتاد؛ وقتی صحنه جنگ تغییر می کرد عباس و یا خود امام برای عقب راندن سپاه دشمن و یا جمع کردن کشتگان و کم کردن دد منشی ایشان خود را به میدان می رساندن و عباس در طول صبح 12 بار به میدان رفت و قریب به 300 نفر  را کشته و زخمی و لشگر را به عقب فرستاده بود... اینبار که امام جلو آمد تا میدان را خالی کند ؛ تمیم که یکی از بزرگان و امراء شامی و از جنگ آوران قدیمی بود در میدان ماند تا با امام بجنگد در اولین یورش امام مچ دست راست او را که شمشیر داشت قطع کرد ؛ آنقدر شدت ضربه بالا بود که  تعادلش بهم خورد و تمیم با سر به زمین افتاد ، امام خود را به وی رسانید و با آنکه می توانست با یک ضربت او را بکشد و یا ببخشاید، برخلاف انتظار دشمن به وی عنایت نمود و او را مورد لطف قرار داد و از پشت مرکبش خم شد و گفت: پسر قحطبه! من از هر گونه کمک و دستگیری نسبت به تو مضایقه ندارم. کاری داری بگو....

تمیم گفت: خونریزی دارم و توانایی حرکت ندارم. بگو بیایند مرا از این جا ببرند. و حسین (ع) فتی از سپاه بین النهرین را مورد خطاب قرار داد وفرمود: تمیم می گوید بیایید و مرا ببرید.

فتی در این افکار بود که دید امام دستش را دراز کرده و می گوید می خواهی کمکت کنم؟ فتی بدون اینکه دست امام را بگیرد از زمین بلند شد و با همان لباس خاکی به طرف غروب آفتاب حرکت کرد و از میدان جنگ خارج شد تمام سپاهیان سکوت کرده بودند و به درسی که امام به فتی داده بود فکر می کردند که ناگهان یکی از سپاهیان گفت: بگذار بروم جان فتی را بگیرم او لشگر ما را سر افکنده کرده است .

فرمانده گفت : مگر ندیدی او در جنگ تن به تن شکست خورده و بدون شمشیر و سر افکنده می رود او مشمول فرار از میدان نمی شود بگذار برود .. او در این جنگ مرده است

سخن به اینجا که رسید استادم گفت:  هر آنچه از این واقعه درک می کنید را برایم مکتوب کنید و تا جلسه بعد بیاورید..... در نگاه اول جوانمردی امام حسین (ع) را حتی در هنگام جنگ نشان می دهد همان کاری که پدر بزرگوارش علی (ع) با عمر بن عبدود در جنگ خندق انجام داد ؛ اما نه منظور این نیست ؛چیزی مخفی مانده ؛در این قضیه به ظاهر ساده هست

تمام طول کلاس به این داستان فکر می کردم ابتداء باید مطمئن می شدم که این  قضیه درست است و ساخته ذهن نیست وارد اینترنت شدم آدرسی نیافتم تا اینکه در کتاب معالی السبطین ج 2 ص 17 این قضیه را یافتم

تا پاسی از شب این کار امام فکر مرا مشغول کرد ه بود، ابتدا با خودم می گفتم ؛ آیا این نشانه ی رئوف و مهربان بودن امام است؟ آیا این نشان می دهد که امام زخمی و بسیار ضعیف شده بود و دیگر توان کشتن عمر بن فتی را نداشت؟ یا.... ؟

اما نه؛ اینگونه نیست ؛ چون آخرین نفری که قبل از عمر بن فتی با امام جنگید قبل از پایین آوردن شمشیر، سرش طبق گفته همین کتاب پنج زراع آنطرفتر می غلطید و در حالیکه بدون سر بر روی اسب نشسته بود ؛ شمشیرش را تکان می داد... پس چرا امام صبح با افتاده و بعد از ظهر با زمین خورده این کار را کرد صبح به تمیم گفت : می خواهی کمکت کنم؟ بعد از ظهر به عمر گفت: دستت را بده به من و از زمین بلند شو چرا؟

چه درسی در این اتفاق است که استادم ما را مجبور کرده به آن بیندیشیم ؟ منظور جوانمردی در جنگ نیست چون این اولین نتیجه ای است که می توان از این واقعه گرفت .

اصلاً صحبت سر کشتن و جنگ نبود به کل روز عاشورا و اتفاقات کربلا بعنوان یک واقعه و  یا حادثه جنگی نباید نگاه کرد این حادثه که قریب 1500 سال است روی زبان ها می چرخد ؛ نشانگر یکی از اصول دین ماست ....

وگرنه اگر صحبت سر جوانمردی در جنگ بود بهترین جمله را می توان اینگونه گفت: بنا به نقل «فرشلر» مستشرق آلمانی، تمام مورخین سنی و شیعه، مروت و مردانگی حسین (ع) را ذکر کرده اند و پسر پیغمبر از ناحیه ی مروت به حدی بود که سبب حیرت امرای سپاه بین النهرین می شده و آنان مدح و ثنای حسین (ع) را می گفتند و کار به جایی رسیده بود که جمعی از سلحشوران بر حسب خاصیت کلی جنگ آوران که از رشادت مردان شجاع خوشحال می شوند و ارادت می ورزند به حسین غبطه می خوردند.


اما صحبت  و رمز این داستان به نظر من اینجاست در کتاب  حماسه ی حسینی ؛ استاد شهید مرتضی مطهری آشکار می کند که اساس حرکت امام حسین (ع) برای زنده نگه داشتن دین جدش محمد مصطفی( ص) بوده است

امام به خوبی می دانست هدف این جنگ دعوت دلها و افکار با هر طریق ممکن به طرف خداست خون بازی ، اشعار و رفتار امام در تمام طول روز عاشورا هر کدام درسی است که باید به دور از شمشیر شکسته ها ، لبان خشکید ، رگ و پی های بریده به آن نگاه کرد....در این کار امام به ما شیعیان چندین پیام داشت که من فقط در این مدت کوتاه آنها را لیست می کنم چون هر کدام یک کتاب شرح و قاعده دارد:

 1- اساس دین اسلام بر محبت است و بر افتاده و زمین خورده نباید سخت گرفت

2- وقتی برای رضای خدا قدم بر می داری اگر کسی هم به تو بدی کرد اگر پشیمان شد و یا عقب نشست و یا عذر خواهی کرد و یا احساس کردی شرمنده شده بدون اینکه به بیان بیارد و غرورش را بشکنی ببخش

3- در همه شرایط می توان امر به معروف و نهی از منکر کرد این یک واجب است مانند نماز

4- مانند عمر بن فتی هر گاه به مسیر کج خود پی بردیم و یا متوجه اشتباه خود شدیم... حتی اگر سرمان هم به سنگ نخورده باشد ، بهتر است  کمی فکر کنیم برگردیم و یا صحنه را ترک کنیم" جلو ضرر را از هر جا بگیری منفعت است". گاهی قهر کنی و بروی بهتر از آنست بمانی و گناه کنی.
5- "گر بر سر نفس خود امیری مردی ......        مردی نبود فتاده را پای زدن           گر دست فتاده ای بگیری مردی"

6-  این یک اصل نیست که اگر کسی غرورش بشکند حتماً غیرتش هم خرد می شود .

7- اگر همه ی دنیا تو را تشویق کردن و یا با تو جنگیدند، از هدف خود دست برندار .هدف امام انسان سازی بود . نجات دادن یک نفر نجات دادن یک جامعه است.
8- در جنگ هم ؛ می توان مهربان و خوش زبان و با ادب بود.

9- دینداری به عمل است نه به گفتار و مرد را در روز ها و دقایق سخت باید شناخت؛ امام دستگیر بودند تا دست انداز.

10 – کشتن در جنگ یک قانون است اما به کسی که اسلحه ندارد و یا جلوی تو زانو زده است حمله نکن. بجنگ اما نا جوانمردی نکن ...

11- گاهی سرنوشت کسی با یک جمله و یا محبت تغییر می کند ... این محبت را از دیگران دریغ نکیند حتی دشمن.

12 – و این آخری را تصمیم دارم کمی بیشتر توضیح دهم : اساس دینداری به گذشت است نه انتقام ... اگر بخواهیم با کینه و عداوت کار کنیم و یا حتی بجنگیم حتما ً زمین خواهیم خورد . سکه ای صدقه می دهیم و انتظار هزاران خیر و حسنه داریم ؛ آنوقت که جان و مالی را خیرات می کنیم از چشمان خداوند بزرگ و یا کاتبان اعمالمان دور خواهد ماند؟

برای کسانی که نمی توانند ببخشند و یا نمی توانند بدی دیگران را به خدا واگذارند و یا بخاطر رضای خداوند از اشتباه و قصور دوست ، همکارو یا فامیل در گذرند و یا کسانی که با خاطرات بد و روزهای تیره گذشته عمر را سپری می کنند ، در واقع سنگینی این توشه بار مانع حرکت راحت ایشان و یا دیدن نور کمال در زندگی می شود. بیشتر انرژی ایشان یا در  صدد مخفی و یا خنثی کردن این اهریمن منفی است و از عمر و حلاوت زندگی می کاهند تا تلخی این کدورت آشکار نشود؛ آن نیرویی که باعث جذب دیگران می گردد و یا باید صرف خانواده و دوستداران گردد و آن عشقی که باید چون چراغ ،راه را از چاه نشان دهد با طوفان کینه خاموش می شود و همیشه باید تاریکی را نفرین کند؛  امام مهربان با زبانی ساده ؛ و عملی خرد مندانه می آموزد: سرزنش کردن، سر کوفت زدن، نفرین کردن و حتی انتقام گرفتن هرگز شیرینی برابر با کسی که بخاطر خداوند می گذرد نخواهد داشت  .... جای اینکه در تاریکی بنشینیم و سیاهی را نفرین کنیم بلند شویم کبریتی روشن کنیم و راه را بیابیم مگر چند صباح زنده ایم اگر نبخشیم و یا فرصت مهربانی داریم کوتاه بیایم  یا سر بر گردانیم و یا برای گرفتن انتقام نقشه بکشیم پس کی بگوییم : خدایا من بخاطر تو بخشیدم و از اشتباه او در گذشتم تو نیز مرا ببخش و از گناهانم در گذر ای سریع الرضا

پورشیخ