حوا خانم در کنار شوهر همچون آدمش به خوبی و خوشی زندگی می کردند. سالها گذشت خداوند به ایشان توفیق تشرف به مکه را عنایت فرمود.

گاوی فروختند گوسفند به گرو گذاشتند و راه افتادند . مدینه گذشت تا به مکه رسیدند اعمال تمام شد فردا صبح نشسته بودند توی هتل و از صبحانه سلف سرویس لذت می برند که شیطان بصورت زنی زیبا همکاروانی به حوا گفت: چرا نشسته ای ؟ می خواهی چه کنی؟

گفت: می خواهیم برویم حرم قرآنی بخوانیم ؛ طوافی بکنیم و نماز قضایی...

همکاروانی گوشه ی چشم به حوا کرد و گفت : این که کار شب است ؛ حاجی را بردار برویم تاب تن، باوارث، سوق المجار و... چشم بچه ها به دست ماست آنها نمی دانند که شما آمده بودید فقط طواف کنید و ثواب آخر عمر را بخرید.

حوا رفت پیش شوهرش موضوع را گفت ؛ اول مخالفت شنید ... زبان سیمرغ ریخت فردا می رویم زیارت دوره وقت نمی شود پس فردا غار حرا ؛ فردایش طواف مجدد ... تا او هم قانع شد راه افتادند بهمراه زن همکاروانی

اول یک بازار ؛ سپس نزدیک ظهر خواستند به بازار دوم بروند که مرد گفت :وقت نماز است

زنان گفتند: اگر برویم هتل ناهار بخوریم ؛ برگردیم دیر می شود ؛ اگر بخواهیم برویم نماز این وسایل را چه کنیم؟  همین جا دم در می نشینیم بقیه خرید را می کنیم

فروشگاه بست و ایشان نشستند دم در . دل در دل حاجی ما نبود. دقایقی بعد فروشگاه باز شد از این مغازه به آن بوتیک از این نمایشگاه به آن فروشگاه

اذان عصر شد تا مرد خواست داد بزند. زن همکاروانی گفت :اینجا یک مرغ کنتاکی دارد بسیار خوشمزه چون زحمت کشیدید من تنها بودم با من آمدید بازار ناهار مهمان من البیک

بعد از خوردن ناهار تا غروب در پاساژی 5 طبقه در زیر نور های رنگی و موسیقی ملایم ساک و زنبیل به دست می چرخیدن که صدای اذان مغرب بلند شد . زن و مرد به هم نگاهی کردند و از زن همکاروانی خبری نبود.

مرد با کف دست زد توی سرش و روی زمین نشست و صدای بلند گفت:

حاج حسین امروز؛

لبیک را با البیک عوض کردی

این داستان را کجای قرآن خوانده اید؟