مسئول استقبال( رزروشن) یکی از هتل های مکه بودم. بعد از اذان نزدیک ناهار مرد میانسالی هراسان اومد گفت مادرم گم شده .

گفتم : کجا گم کردی، آخرین بار کجا ها رفتید؟

گفت: مسجد الحرام گفت؛ میره نماز ... ما کنار ایستگاه اتوبوس باهاش خدا حافظی کردیم اون رفت طرف مسجد من هم با خانم و چند تا از هم کاروانی ها با خط چهار رفتیم خیابان عبدالعزیز برای خرید. الان که اومدم دیدم نیست و همکاروانی ها ندیدنش...

به مرد هراسان که تند تند هم سیگار می کشید گفتم: عزیزم سیگار در مکه و مدینه ممنوع است و حالا تازه اولین اتوبوس از حرم اومده شما ناهارت رو بخور من اینجا هستم کارت شناسایی و کارت هتل داره بقیه زائران و حتی هر ایستگاه امور نقلیه و راهنمایی زایرن، راهنمایی می کنند.

در حالیکه غُر غُر می کرد رفت طرف درب هتل و رفت طرف اتوبوس که برود طرف مسجدالحرام ... دویدم بیرون گفتم: برای نماز 1 تا 2 میلیون نفر می روند مسجد شلوغ است نرو... اخمی کرد و زیر لب چیزی گفت و رفت.

یکربع گذشت یک راننده تاکسی دست یک پیر زن را گرفت به سختی از پله ها بالا آورد و در حالیکه عجله داشت و تند تند عربی صحبت می کرد ،گفت: این مسافر شماست ؟ آنطرف حرم در یک خیابان ،جلو مرا گرفت و آدرس اینجا را داد به من ، به سختی و در ترافیک آمدم.

کارت شناسایی و آدرس و لیست زائران کاروان را کنترل کردم زنگ زدم مدیر کاروانش که بیاید تحویل بگیرد.

نه مدیر بود نه معاون ، پسرش هم رفته بود حرم دنبال مادرش، زنگ زدم عروسش . تا پای عروس رسید به لابی هتل مادر شوهر که تا حالا گرسنه و بی حال روی کاناپه نشسته بود مانند ببری غران حمله کرد طرف عروس اگر وساطت زائران خانم نبود جای ناهار او را خورده بود به زبان محل خودشان چندتا فحش کش دار داد و رفتن بالا...

من ماندم و راننده تاکسی و کرایه بالای دربست در شهر مکه که کمترینش 50 هزار تومان است( 50 ریال عربستان).

در همین حال پسر رسید تا مرا دید با چهره بر افروخته گفت: مادرم آمد؟

گفتم: مادرت با این تاکسی آمد ؛ حالش خوب است با خانمت رفت بالا، کرایه این تاکسی را حساب کن و بروید برای ناهار ، مشکلی نیست.

گفت: مگه من تاکسی گرفتم رئیس کاروان گم کرده ، به من چه مربوط، ... رفت بطرف آسانسور

گفت: تقصیر من اینجا چیه که سر من داد می زنی این راننده زحمت کشیده...

گوش نداد و کلید آسانسور را زد رفت بالا

حالا زائران نشسته اند در لابی و نظاره گر این اتفاق هستند.

هرطوری بود و از جیب خودم 25 ریال سعودی با راننده حساب کردم و رفت.

ساعتی بعد مدیر و معاون کاروان وسایل بدست آمدند، مشکل را گفتم، قیافه حق به جانب گرفتند و گفتن: اشتباه کردی حساب کردی و رفتند طرف آسانسور

گفت: نباید یکی شما در هتل می بودید؟ اگر اتفاقی می افتاد چی؟

معاون که فرد جوانی بود گفت: ما کاروان را بیمه ابوالفظل کردیم نگران نباش

گفتم: خدا قبول کنه


دو روز گذشت ، پیره زن و پسرش و مدیر کاروان از کنار من روزی چند بار رد می شدن و انگار نه انگار تا اینکه شبی برای عمره مجدد همه با لباس احرام بعد از شام جمع شدند در لابی تا اتوبوس برای رفتن به مسجد تنعیم بیاید. یک چرخ ویلچر برداشتم و رفتم جلو در حالیکه هر 3 بودند گفتم : مادرت پیر است عمره مجدد امشب سخته چون شلوغه شب جمعه است و با لبخند ادامه دادم: در ضمن ؛ قابل نداره  25 ریال سعودی بدهکاریتان را قبل از رفتن به حج عمره مجدد نمی خواهید تسویه کنید؟

مرد دست کرد در کیسه همیان کمرش ،  و 20 هزار تومن پرت کرد طرف من گفت: گدا اومدی خونه خدا یک کار خیر کردی برای زائر پیامبر 20 هزار تومن هم پوله؟

در جمع احساس کردم بد جور به من توهین شده ، پول را از زمین برداشتم و بهش گفتم: این بیست هزار تومن را به این تابلو اعلانات می چسبانم تا موقع رفت خودت میای هم عذر خواهی می کنی و هم 5 هزار تومنش را می دهی فقط بهت میگم : حاجی مراقب باش کجا اومدی، شیطان زمینت نزند!


لبخند نیش دار زد و همگی رفتند تا سوار اتوبوس شوند... من هم ساعت 12 میز را تحویل نگهبان دادم رفتم برای استراحت.

نماز صبح را خواندم ، رفتم صبحانه ساعت 7 صبح رفتم از نگهبان پست را تحویل بگیرم که دیدم 100 دلار را چسباندن رو 20 هزار تومن دیشب. خیلی تعجب کردم ولی چیزی نگفتم. گفتم شاید کسی گم کرده.

بدون عکس العملی مشغول کار شدم و قرار بود ساعت 10 صبح یک کامیون آب معدنی و یک نقاله ساک از مدینه برسد و یک گروه هم باید 7 و نیم برای زیارت دوره می رفتند.

مشغول کار شدم نزدیک ظهر بود داشتم لیست و کلید اتاق ها را مرتب می کردم که همان مرد عصبانی اومد تا حرف بزنم و سلام بدهم چسبید به صورتم و گفت : منو ببخش و من عذر می خوام...

قیافه متعجب مرا دید  بدون اینکه سوالی بپرسم، درحالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: دیشب مادرم را سوار ویلچر کرد رفتم طرف طبقه دوم که آنجا با ویلچر بچرخیم دور 3م تموم شده بود یک گروه از این ویلچر داران عرب از پشت سر با سرعت و سروصدا اومدن و ما را هل دادن و تعادل چرخ بهم خورد برای اینکه مادرم زمین نخورد خودم را کج کردم طرف حیاط و پا برهنه بودم پایم سُر خورد با سر و گردن از لبه پل آویزان شدم پایین...

فقط شنیدن مادرم گفت: یا ابوالفضل پسرم .

یکی از اون هایی  که چرخ ویلچر هُل می داد جلو آمد بازویم را گرفت و منو مثل پر کاهی بلند کرد و گذاشت کنار ویلچر مادرم و گفت : حاجی مراقب باش زمین نخوری.

شوکه شده بودم تا به خودم اومدم آن عرب قد بلند را ندیدم که حتی تشکر کنم یکدور ماندم روی رینگ طواف همه آن ویلچر دار ها آمدند ولی او میانشان نبود باز منتظر ماندم، باز هم او را ندیدم . فهمیدم اشتباه کردم یادم رفت کجا هستم فکر کردم مسافرت گران قیمتی اومده ایم.