پدرجانم

این روزها دوباره هوس کردم که با زانوان کوچک کودکی در کنارت بنشینم

و تو با قلم تجربه ات دفتر املای زندگیم را تصحیح کنی

آه که چقدر هوس کردم بیاد بازی های خوش و مستانه کودکی ؛

  دوباره در هوای شانه هایت خود را در هوا رها کنم

چقدر دوست دارم دوباره یواشکی در گوشه دفترم جمله؛

ای پدر دوستت دارم را حک کنم 

 این روزها هنوز تصویر دستان سپیدت در گوشه ای از خاطره هایم با ناز جای گرفته

هنوز دوست دارم مرا به قهر و شادی بخوانی و از زیر عینکت نگاهم کنی

هنوز عاشقانه محتاج نگاه گرم و مهربان توام

درست است غرق شدم در کار دنیا؛

اما نگاهم به دستان توست تا بر سرم دست محبت بکشی

و نوازشم کنی همچون دوران کودکی

هنوز آغوشت ، دستهایت ؛ لبخندت برایم پناهگاهی محکم

در مقابل همه ترسها ، نا امیدی ها ،تنهایی ها ست آنها را هنوز حس میکنم.

این روزها دوباره هوس کرده ام که فقط با تو در میان کوچه های قدیمی قدم بزنم؛

دستم را در دست تو بگذارم و هر از چند گامی 

بپرسم: کجا می ریم بابا؟

پدر دوستت دارم

مرا برای همه کوتاهی هایم  ؛ ندانم کاری ها و بد خلقی هایم ببخش

پدر روزت را به تو تبریک می گویم

و امیدوارم سال ها سایه ات بالای سر من باشد

رضای کوچک تو