تازه از ترافیک منجیل در آمده بودم و در اتوبان در باند تند رو با سرعت 120 تا می تاختم و دو دستی فرمان ماشین را چسبیده بود... هر دو همراه من در ماشین نیمه خواب بودند و من هم با خیال راحت به آهنگ احسان خواجه امیری گوش می دادم

باد بسیار شدیدی می وزدید ؛ از صبح شمال باران بود و ابرهای سیاهی در آسمان خود نمایی می کردند. با دقت به جاده خیره شده بودم و حواسم بود که باد ماشین را منحرف نکند... از دور در باند مخالف یک نیسان را دیدم که به شدت ترمز گرفت بطوری که ماشین پشت سریش با چراغ و بوق شدید اعتراضش را نشان داد... راننده سریع پیاده شد

در همین هنگام چند مکعب بزرگ از پشت نیسان چرخ زنان در هوا معلق شدند ؛ خوب که دقت کردم یونولیت بود  ... همان هایی که در سقف ساختمان از آنها  استفاده میشود.


این قطعات حدود نیم متری در باد شدید روی آسفات بالا و پایین میپریدند... و با خود گفتم عجب بی احتیاطی در این باد باید با تور و یا طناب این ها را می بست

در این افکار بودم که یکی از این قطعات رفت هوا و از روی  گاردریل وسط اتوبان رد شد و بعد ی هم پشت سرش رسید با خودم تصمیم گرفتم ترمز کنم تا این قطعات از جاده خارج شوند... از آینه نگاه به پشت سر کردم ؛ یک ریو با سرعت نزدیک میشد گفتم اگر ترمز بگیرم حتماً به من خواهد زد... اگر هم با همین سرعت بروم روی یکی از این یونولیت ها حتما واژگون خواهم شد .... هر لحظه فاصله ام نزدیکتر شد تا رسیدم 20 متری

طوری قطعات پشت سر هم وارد جاده شدند که فرصت و به چپ و راست پیچیدن را از من گرفته بودند....نیش ترمزی زدم یونولیت از بالا رسید رو آسفالت تا نوک یونولیت خورد زمین به آن رسیدم ....تا چند سانتی متر از زمین بلند شد برخورد کرد به چراغ جلوی ماشین  و از بالای ماشین به پشت سر پرتاب شد و در آینه نگاهی کردم افتاد روی ریو

صدای ترمز را شنیدم در آینه دود چرخ های عقب ریو را که سفید و غلیظ بود  در یک نظر دیدم بدون کم کردن سرعت راهم را ادامه دادم ... چون پشت سر ماشین ها با سرعت می آمدند اگر می ایستادم خطرناک بود... شاید هم ترسیده بودم ...نمیدانم فقط  می دانم با  سرعت فرار کردم

همسرم از من پرسید :چه بود؟ گفتم نگاه کن کنار جاده را یونولیت بود.... دیگری حرفی نزدم یکساعت پایم می لرزید نمی دانم چند ماشین بهم خوردند و یا چه اتفاقی افتاد ولی می دانم کمتر از ثانیه زودتر و یا دیرتر به یونولیت می رسیدم الان باید در حال جواب دادن به نکیر و منکر بودم

نمی دانم چرا و لی خدا خیلی رحم کرد